تبليغاتX
عشق نم خورده

بی وفا
تاريخ: چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت :17:25
دلم چیزی بگوشایدهنوزم فرصتی باشه هنوزم بینه ما شایدیه حس تازه پیداشه یه راهی به من واکن تواین بیراهه غربت یه کاری کن یرای ما هنوزم به من بگوچیزی ازعشق از این حالی که من دارم برایت احساس شک کردن به احساس توبیزارم توهم شایدشبیه من تواین برزخ گرفتاری توهم شایدنمیدانی چه احساسی به من داری گریزی جزشکستن نیست منم مثل تو می دونم نگوبایدبریداز عشق نمیتونم نمیتونم........
نوشته شده توسط ساغر | موضوع: | لينک ثابت |
ای عشق نگاهم کن
تاريخ: یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت :22:46
ای عشق نگاهم کن من آن نگاه پر از عشقت را می خواهم. آن نگاه عاشقانه ات که احساس خوشبختی را به من می داد . من از تو نگاهی می خواهم به اندازه ی دیدن به اندازه ی سرودن من آن نگاه پر از احساست را می خواهم . هنگامی که به چشمانت نگاه میکنم روشنی چشمانم را میبینم. تو در کنارم همیشه بودی و مرا تنها نذاشتی و همیشه در کنارم خواهی بود. من و تو لحظه های ناب و عاشقانه ای در کنار هم داشتیم. عــــــاشــــــــقانه دوســــــــتت دارم.
نوشته شده توسط ساغر | موضوع: | لينک ثابت |
عشق
تاريخ: یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت :22:41
عشق رادربیرهه هائی جستجومی کردم که ئسایه تاریکی وظلمت گریبانگیرش بود الان فهمیدم که من کجا بودم ومعشوق به ظاهر عاشق گشته اش درناکجاابادسیر می کرد.
نوشته شده توسط ساغر | موضوع: | لينک ثابت |
بادوریم وفایت رابی نشان کردی.
تاريخ: یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت :15:40
در انتظار خوابم و صد افسوس خوابم به چشم باز نمیاید اندوهگین و غمزده می گویم شاید ز روی ناز نمی اید چون سایه گشته خواب و نمی افتد در دامهای روشن چشمانم می خواند آن نهفته نامعلوم در ضربه های نبض پریشانم مغروق این جوانی معصوم مغروق لحظه های فراموشی مغروق این سلام نوازشبار در بوسه و نگاه و همآغوشی می خواهمش در این شب تنهایی با دیدگان گمشده در دیدار با درد ‚ درد سکت زیبایی سرشار ‚ از تمامی خود سرشار می خواهمش که بفشردم بر خویش بر خویش بفشرد من شیدا را بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت آن بازوان گرم و توانا را در لا بلای گردن و موهایم گردش کند نسیم نفسهایش نوشد بنوشد که بپیوندم با رود تلخ خویش به دریایش وحشی و داغ و پر عطش و لرزان چون شعله های سرکش بازیگر در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد خکسترم بماند در بستر در آسمان روشن چشمانش بینم ستاره های تمنا را در بوسه های پر شررش جویم لذات آتشین هوسها را می خواهمش دریغا ‚ می خواهم می خواهمش به تیره به تنهایی می خوانمش به گریه به بی تابی می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی لب تشنه می دود نگهم هر دم در حفره های شب ‚ شب بی پایان او آن پرنده شاید می گرید بر بام یک ستاره سرگردان
نوشته شده توسط ساغر | موضوع: | لينک ثابت |
روزجدائی
تاريخ: جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت :12:58
 

می دونم یه روز جدائی بین ما دیوار میذاره

 

حس من میگه که قلبت دلموکنار میذاره

 

تو میری بدون اینکه حس کنی یه بی قرارم

 

تومی ری تاکه بتونم دیگه اسمتونیارم

 

عزیزم همیشه ممنون که به من پناه دادی

 

متشکرم که بازم دل به این غریبه دادی

 

مهربونم قصه ی ما قصه ی برگ وتگرگه

 

کاشکی این لحظه آخردیگه هرگزبرنگرده

 

دل من می سوزه اماتوبروخب به سلامت

 

هنوزم دلم اسیره ولی دیداربه قیامت

 

نوشته شده توسط ساغر | موضوع: | لينک ثابت |
حرف های ناتمام
تاريخ: چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت :17:44

  حسـرت هميشگی

 

  حرف های مـا هنوز نـا تمام ...

 

  تـا نگاه می کنی

 

                            وقت رفتــن است،

 

  بازهـم همان حکايت هميشگی !!!

 

  پيش از آن کـه با خبـر شوی

 

  لحظه عزيمت تو ناگزير می شود

 

    آی ...

 

   ای دريغ و حسرت هميشگی !!!

 

    ناگهــان

 

             چقـدر زود،

 

                              ديــر می شـود...

 

نوشته شده توسط ساغر | موضوع: | لينک ثابت |
صدای خسته ودل شکسته من.........
تاريخ: شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت :11:18

صدایم خیس وبارانی است........

 

غمی نشسته بر دلم مرا رها نمی کند.....

 

نگاه کن که با دلم چه کارها نمی کند.

 

ببین کنا لحظه ها تن شکسته ی مرا

 

بیا که بی تو غم مرا از خود جدا نمی کند......

 

تمام خلوت مرا شکسته حجم خستگی ........

 

چگونه دست های تو مرا دعا نمی کند.

 

قسم به خلوت دل وترانه های خسته ام .......

 

کسی درخیال را به جز تو وا نمی کند.

 

نوشته شده توسط ساغر | موضوع: | لينک ثابت |
رفتنمو باورم نکردی
تاريخ: دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت :12:32

 

به تو عزیز گفتم تا کی بی تو برای تو با انتظار بخونم
تا کی من به هوای اومدنت زیر بارون منتظر بمونم

گفتی حسرت و دوری رو ببخش اما من رو تنهام نزار
گفتی با غم و دلتنگی بساز اما من رو تویه انتظار نزار

یادمه که گفتی ماه و خورشید و ستاره رو دوست داری
گریه کردم و دلم شکست که تو گفتی منو تنها نمیزاری

با طعنه گفتی دووم بیار تو که ادعای عاشقی رو داری
آخر قصه عشق هم رفتی و با خنده گفتی برو بیقراری

به تو عزیز گفتم تا کی اینجا بمونم زیر بارون تا بیایی
نمیدونی با وجود حرفات میمونم منتظرت تویه تنهایی

میگفتی برو اشکی نریز که اشکای تو واسه من اثر نداره
گفتم زندگی و سر میکنم اما فردای من دیگه سحر نداره

اشک و التماس واسه دیدن تو شده سهم من عزیزم
سر رو عکست میزارم تا به یاد خاطراتت اشک بریزم

تو برای من نامه نوشتی که دلت داره ازم خسته میشه
با خنده گفتی که عاشقیها تمومه دیگه دلت شکسته میشه

منم برات نامه نوشتم اگه مردم از دوری تو خواهد بود
اگه شعرای من غمگین شد بدون از نبود تو خواهد بود

میدونم که من و عشقمون از یادت میریم برا همیشه
رفتم اما مسافر بودنم رو نوشتم روی گرد و غبار شیشه

به تو گفتم اما باور نکردی رفتن این مسافر دلتنگ رو

نوشته شده توسط ساغر | موضوع: | لينک ثابت |
دلم تنگه ازت زمونه
تاريخ: یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت :15:14
 

اون روزا که دلم از دوریت یه ذره می شد .

از نبودنت تمام وجودم آتیش می گرفت .

اون روز پرنده خوشبختی خیالم بودی .

که غیرت و نجابت ووقارت یدک کش دلم بود.

یک آن در نبودنش قلبم از تپش می ماند.

حس می کردم زندگی بدون وجودش حرکتی ندارد.

خدایا میشه یه روز پیشم نباشه ومن آروم بگیرم نه ،محاله همچین چیزی.........

اما امروز دنیا یه جوره دیگه چرخید ؛جوری که نشون داد بهم که اسم هر کی نشان از درونش نیست.

اون قدر بایدلایق باشی تا بتونی عاشق بمونی.

وآنگاه من ماندم و عشق قلبم و چرخش نگاهم به روزگاری که در آن به جز حیرت از کار آن چیزی نداشت.

من هرگز نمي نالم. قرن ها ناليدن بس است. مي خواهم فرياد کنم. اگر نتوانستم ، سکوت مي کنم.

 

خاموش مردن بهتر از ناليدن است.

 

 

نوشته شده توسط ساغر | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت :12:55

 

خونه مون نزدیک دلمون ،آشیانه تنهائیمون ،کنج دلتنگیمون کز کرده بود.

می دونستم درش رو هر کی نباید وا بشه.

فقط یه نگاه ساده بود اما ندونسته شد یه اشتباه...........

میخوام بگم براتون تا شاید هرجا گیرکرد دلمون ،راه نیفتاد کارمون ،با هم باز کنیم گره ها رو

 

به قول سپهری:

من در پس تنهائیها مانده بودم

همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام

گوئی وجودم در پای این در جا مانده بود

در گنگی آن ریشه داشت .

آیا زندگی ام صدائی بی پاسخ نبود.

نوشته شده توسط ساغر | موضوع: | لينک ثابت |
این سایت در قبال مطالب طرح شده توسط کاربران هیچگونه مسئولیتی ندارد مسئولیت مطالب و نظرات ارائه شده بر عهده کاربر ارائه کننده مطلب می باشد .